ناگهان از خواب پرید و شروع به گریستن کرد .
پرسیدم : چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟
جواب نداد . برخاست و از سنگر بیرون زد .به دنبالش دویدم .
روی خاک زانو زده بود و میگریست و گاهی هم سرش و رو به آسمون بلند میکرد و شدت گریه اش بیشتر میشد .
طاقتم طاق شد .
نهیبی زدم و گفتم : بابا بگو چته ؟
کم کم لب باز کرد و گفت :
من چطور میتوانم خودم و رزمنده بدانم در حالی که نماز صبحم قضا شده !
و باز هق هق گریه اش بالا گرفت .
برگرفته از کتاب : مشهد خَیِّن (شهدای غواص)
![]()
ما را در سایت شهید ، شمع تاریخ دنبال میکنید
برچسب: نماز, نویسنده: بازدید: 355